|
|
|
||||
|
1- موفق به راه حل مي انديشد و ناموفق به مشكل: روايت شده شخصي پيش حضرت سليمان عليه السلام آمد و گفت:اي پيامبر خدا همسايگان كلاهم را مي دزدند ولي نمي دانم دزد كيست.حضرت سليمان ندا زد الصلاة جامعة تا همه جمع شوند سپس خطبه خواند و گفت:يكي از شما كلاه همسايه اش را مي دزدد سپس در حالي كه كلاه بر سر گذاشته وارد مسجد مي شود.بلافاصله شخصي بر سرخود دست كشيد سليمان گفت:او را بگيريد كه خودش است. 2- موفق انديشههايش جوشان است و ناموفق عذرهايش:مغيرة بن شعبه و جواني از عرب از زني خواستگاري كردند – اين جوان جواني زيباروي بود – آن زن به هر دو پيغام فرستاد تا پيشش حاضر شوند در نتيجه هر دو – مغيرة بن شعبة و جوان – حاضر شدند و زن نشست به گونهاي كه هر دو را ببيند و سخنشان را بشنود .چون مغيرة آن جوان و جمالش را ديد فهميد كه مورد پسند زن قرار خواهد گرفت.اينجا بود كه رو به جوان كرده و گفت:از زيبايي و جمال برخورداري،غير از جمال چيز ديگري هم داري؟جوان گفت:بله و امتيازات خود را بر شمرد و ساكت شد.مغيرة گفت:حساب و كتابت با خانواده چگونه است؟ جوان گفت: هيچ چيز از آن بر من پوشيده نيست و حتي ريزتر از دانهي خردل را زير نظر دارم.مغيره گفت:ولي من بَدْرة (معادل 1000000000 تومان) در اختيار خانواده مي گذارم تا هر جور كه دوست دارند مصرف كنند و ازتمام شدنش با خبر نمي شوم تا دوباره درخواست كنند.چون زن اين گفتگو را شنيد با خود گفت:به خدا قسم ازدواج با پيرمردي كه محاسبهام نمي كند براي من بهتر از ازدواج با جواني است كه بايد ذره ذره به او حساب پس دهم.در نتيجه با مغيرة ازدواج كرد. 3- موفق به ديگران كمك مي كند ولي ناموفق از ديگران انتظار كمك دارد.ضحاك بن مزاحم به يك نصراني گفت:بهتر نيست مسلمان شوي؟مرد نصراني گفت:اسلام را دوست دارم ولي محبت شراب مانع مسلمان شدنم است.ضحاك گفت:مسلمان شو و شراب هم بنوش چون نصراني مسلمان شد ضحاك به او گفت:مسلمان شدهاي اگر شراب بنوشي حد بر تو جاري مي كنيم و اگر مرتد شوي تو را مي كشيم پس راه خود را انتخاب كن پس مرد اسلام را ترجيح داد و مسلمان خوبي شد. 4- موفق براي هر مشكلي راه حلي پيدا مي كند ولي ناموفق هر راه حلي را مشكل مي بيند.روايت است دو زن در حالي كه دو كودك همراه داشتند از خانه بيرون رفتند.گرگ به يكي از كودكان حمله كرد و او را خورد . دو زن در مورد كودك باقيمانده به داود عليه السلام شكايت بردند .داود عليه السلام فرمود:داستان را تعريف كنيد.قصه را بازگو كردند داوود حكم كرد كه بچه از آن بزرگتر باشد .آن دو زن راضي نشده از بيرون آمدند و پيش سليمان عليه السلام رفتند.سليمان گفت:چاقويي بياوريد تا كودك را دو نيم كنم هر نيمي براي يكي.زني كه سنش كمتر بود:اي پيامبر خدا آيا دو نيمش مي كني ؟ گفت:بله آن زن گفت:اين كار نكن و سهم من براي بزرگتر.سليمان گفت:معلوم شد كه فرزند توست او را با خود ببر. 5- موفق مي گويد:راه حل دشوار است ولي ممكن است ولي ناموفق مي گويد راه حل ممكن است ولي دشوار است. معن بن زائده سيصد اسير از حضرموت آورد و دستور داد گردنشان را بزنند.نوجواني از بين اسيران بر خاست و گفت:تو را به خدا قسم در حالي كه تشنهايم ما را نكش.معن گفت:به آنها آب بدهيد.چون آب نوشيدند معن گفت:گردنشان را بزنيد .همان نوجوان گفت:تو را به خدا قسم مهمانانت را نكش.معن گفت:آفرين بر تو و همه را آزاد كرد. 6- انسان موفق داراي آرزوها و اهدافي است كه آن را محقق مي سازد ولي نا موفق داراي اوهام و خيالاتي است كه آن را به باد مي دهد. هنگامي كه عمروبن عاص مقوقس او را محاصره كرد، مقوقس كوشيد عمرو بن عاص را بفريبد پس به مردان دستور داد اسلحه شان را بردارند و رو به مسلمانان بايستند و به زنان دستور داد بر ديوارهاي شهر رو به داخل بايستند تا تعدادشان زياد جلوه كند در نتيجه مسلمانان را بترسانند.عمروبن عاص رضي الله عنه به او نامه نوشت تا بدان وسيله عليه او اعلان جنگي رواني كند شديدتر از آنچه مقوقس فكر مي كرده،بر همين اساس به مقوقس چنين نوشت:ديدهايم چه كار كردهاي.در حالي كه پيروزي ما در تعداد زياد نيست .قبل از شما با هرقل ملاقات كرديم و همان شد كه شد.چون نامه به مقوقس رسيد بسيار بر او اثر گذاشت و به افرادش گفت:اين مردم راست مي گويند،پادشاهمان را از مملكتش بيرون بردند تا كه او را به قسطنطنيه وارد كردند پس بهتر است تسليم شويم. 7- موفق مي گويد:همان گونه كه دوست داري مردم با تو معامله كنند تو با آنان معامله كن ولي ناموفق مي گويد:پيش از اين كه مردم تو را بفريبند آنان را بفريب. 8- موفق در كاركردن أمل(آرزو و اميد)مي بيند ولي ناموفق در كاركردن ألم (درد) مي بيند. 9- موفق آينده نگر است و به چيزهاي ممكن چشم دوخته است ولي ناموفق گذشته نگر است و به چيزهاي ناممكن چشم مي دوزد. 10- موفق سنجيده ولي ناموفق نسنجيده سخن مي گويد.هارون الرشيد بر حُمَيْد طوسي خشم گرفت و پوست و شمشير درخواست كرد تا گردنش را بزند .حميد طوسي گريه كرد.هارون الرشيد علت را جويا شد؟گفت به خدا قسم از مرگ نمي ترسم چون يقينا رخ خواهد داد ولي از باب افسوس گريه مي كنم كه در حالي از دنيا مي روم در حالي كه اميرالمؤمنين از من خشمگين است.هارون خنديد و آزادش كرد. 11- موفق با قوّت مناقشه مي كند ولي با زباني نرم ولي ناموفق با ضعف مناقشه مي كندولي با زباني تند. 12- موفق به ارزشها متمسك باقي مي ماند و از كارهاي كوچك و كم ارزش عقب نشيني مي كند ولي ناموفق به امور كوچك و بي ارزش چنگ مي زند و از ارزشها تنازل مي كند. 13- موفق حوادث را مي سازد ولي ناموفق حوادث او را مي سازند.روايت است كه مردي قصد حج داشت اموالش را نزد شخصي به وديعت نهاد و چون از حج برگشت ،مال خود را درخواست كرد ولي امانت گيرنده انكار كرد.شخص به قاضي اياس بن معاويه خبر داد.قاضي فت:آيا او مي داند كه تو نزد من آمدهاي؟گفت:نه قاضي گفت:برو بعد از دو روز برگرد پيش من.سپس قاضي كسي را نزد انكار كننده فرستاد و او را حاضر كرد و به او گفت:اموال زيادي از ايتام و ديگران و امانتهاي مردم پيش من است و قصد سفري دور دارم و چون شنيدهام شخصي ديندار هستي و خانهات امن است مي خواهم اموال را پيش تو امانت بگذارم.مرد گفت:بر سر و چشم.اياس بن معاويه گفت:پس الان برو جايي براي اموال مهيا كن و با خود حمال بياور تا اموال را با خود حمل كنند.مرد برفت و صاحب امانت آمد.قاضي اياس به او گفت:الان برو پيش دوستت و به او بگو مالم را بده و اگر نه پيش قاضي اياس از تو شكايت مي كنم.صاحب امانت همين كار كرد و چون به او گفت مالش را پس داد و از او معذرت خواهي نيز كرد.صاحب امانت مال خود را گرفت و پيش قاضي آمد و او را با خبر ساخت.بعد از آن مرد امانت گيرنده با چند حمال براي بردن اموالي كه قاضي گفته بود آمد قاضي بعد از اين كه مرد مالش را از انكار كننده پس گرفت به حيله گر گفت فعلا سفر را مناسب نمي دانم برو به كارت برس خداوند امثال تو را در بين مردم زياد نگرداند. 14- موفق فرصت ساز و نا موفق فرصت سوز است.چه قدر عمربن خطاب رضي الله عنه دچار حسرت شد وقتي كه ايراني حيله گر هرمزان حيله كرد.به اين صورت كه چون عمر رضي الله عنه خواست هرمزان را بكشد آب درخواست كرد پس ليوان آب را آوردند.هرمزان آن را به دست گرفت و دستش لرزيدعمر گفت:اشكالي ندارد تا آب بنوشي(لابأس عليك حتي تشربه) هرمزان ليوان را انداخت.عمر دستور قتل داد.هرمزان گفت:مگر به من امان ندادي؟! عمر گفت:چگونه به تو امان دادم؟هرمزان گفت: خودت گفتي لابأس عليك حتي تشربه كلمهي لابأس امان است يعني تا ننوشيدهاي در اماني.عمر گفت خدا تو را بكشد بدون اين كه متوجه باشم از من امان گرفتهاي. اينها صفات افراد موفق بود كه بايد سخت مواظب آن بود همچنين صفات افراد ناموفق نيز ذكر شد كه بايد آن را آموخت ولي از آن فرار كرد و از گرفتار آمدن در دام آن ،برحذربود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:21 توسط عبدالرحمن زمان پور
|
|
|||||
|
|||||